خرید بک لینک
سلام

- در مورد اینکه چرا در مورد خونه و این چیزا اینو گفتم

دقیق یادم نیست چون معمولا آدم به قول مادرم ()

از خودتو پشتت می نویسی و ازما رو پیشت!

ولی به هر حال یادمه وقتی ...گفت که انگار

می گن نمی خوان توی این خونه بیان و باید برن اجاره

و اینا من گفتم همینه که هست و من نه می تونم خونه بخرم

و نه می رم اجاره و .......

حالا علت اینکه چرا این حرفا را زدم؟

مطمئنا جواب عقلانی و منطقی برای این حرفم نداشتم

ولی می دونم اون موقع به خاطر اینکه خوشم نمیومد

کسی منو وادار به کاری بکنه حتی کاری که قبل از اون

شاید خودمم دلم می خواسته انجام بدم. خوب اینم یکی

دیگه از محسنات شیخ اجله دیگه لابد!!!!

و اما در مورد رفتنم از خونه بیرون.اگه اون شبی که

اومدین باید بگم یادمه حرف سیگار کشیدن و اینا شد

که مامانت گفت منم از بوی سیگار بدم میاد و من هم بهم

برخورد و گفتم حالا که بدت میاد منم میرم بیرون و دیگه ...... همین ........

و اما در مورد خواهرت باید بگم توی نگاهاش یکی

دوبار که دیدمش به نظرم اومد که از من بدش نمیاد

و بعدش که فکر می کنم می بینم که اگر اینطور بوده

یه جورایی طبیعیه که اونشب اون پوزخند ناجور رو می زد.

چون خواهر بزرگتر بود و شاید وقتی قرار خواستگاری شد

و بعد دیده که تو را خواستگاری کردن و اینا .............

البته این نظر منه! و خیلی هم مهم نیست.

اما در مورد ازدواج مسخره و اینا که گفتی باید بگم البته

نظر من اینه که قبل از بهم خوردن نامزدیمون

صحبتهایی با طرف شده بوده و قرارها گذاشته شده

و حتی شاید نامه نگاریهایم با طرف شده بوده!!!!!!!!!!!!

در مورد باخت زندگیت باید بگم پس من چی؟

من 10 سال بعدش ازدواج کردم اونم در حالی که

دچار افسردگی حاد (البته دکتر نرفتم تشخیص خودمه )

شده بودم (البته خوشحال نشو بخاطر تو نبود)ولی

به نظرم بی تاثیر هم نبود.اما بعدشو قبول دارم که من

شانسم بهتر بود و خدا من رو بخاطر دل پاک و صداقتی

که داشتم بیشتر دوست داشت و زنی گیرم اومد که .................

می دونم خوشت نمیادنمیگم و ربطی هم به تو نداره!!!

در پایان بگم که با همه این حرفا از جوابت قانع نشدم!!!!

اینم دیگه!!! چیکار کنم؟؟؟؟ خیلی سربسته

خیلی مختصر و ... دوست داشتم تمام و کمال اتفاقاتو تعریف کنی .

اگه اینجوری دوست داری و می خوای باشه

منم خلاصه همه را برات می گم.

البته می دونم اینجوری بیشتر خوشت میاد.

خلاصه همه:من اومدم خواستگاری دختر ... که دوسش داشتم و اونام بخاطرکارم قبول کردند و بعد چون کارم معلوم نبود.خلاص.

تمام

ایشالا با سر بخوری تو دیوار خوشبختی!!! الهی!!!

بهترینها تقدیمت

برچسب: نویسنده: پارسا باقری تاريخ: پنجشنبه 8 فروردين 1398 ساعت: 19:51

صفحه بندی